تبليغاتX
تریبون آزاد
تریبون آزاد

تنها در خانه (4)

(این داستان بر اساس واقعیت است)

اساسا" گويا يكي بود، يكي نبود

در زمان هايي كه اصلا" هم قديم نبود،در شهري بزرگ كه ديگه اسمش رو با  "ط" نمي نوشتن،دختري زندگي مي كرد ...كه نمي كرد بهتر بود!

يعني فكر مي كرد زندگي مي كنه،ولي فقط زنده بود...

يه روز كه از دست همه خسته شده بود و حوصلۀ هيچ كس رو نداشت،تصميم گرفت كه سنت شكني بكنه و با مامان و بابا نره به مهموني اي كه هيچ وقت دوست نداشت بره ولي مي بردنش...

بالاخره بعد از كلي التماس و ارتجاع و اختراع كردن و غيره،موفق شد كه تو خونه تنها بمونه(اين همون نو آوري و شكوفايي اي بود كه وعده داده بودن بهش)

اين تو خونه تنها موندن واسش عين يه گردش علمي بود،آخه اون تا حالا خونشون رو تنهايي نديده بود،از قضا اداره برق اعلام كرده بود كه لامپ اضافي خاموش،بنابراين برقهاي خونشون هم رفته بود،خلاصه خيلي دختر بيچاره اي بود،خيلي هم حوصلش سر رفته بود،ديگه داشت به مرز جنون مي رسيد(اين مرز جنون جاي خاصي نيست،يه حالت به خصوصيه)

تا اينكه سر انجام تصميم گرفت يه كارايي بكنه كه تا حالا نكرده بود،مثلا" اون ديگه مي تونست با بطري آب بخوره،بدون اينكه كسي متوجه بشه!يا حتي مي تونست بره اون چمدونُ كه مامان بالاي كمد قايم كرده بود رو بگرده،مي تونست واسه خودش كلي پادشاهي كنه.كم كم داشت خوشش مي اومد از اين همه آزادي عمل كه دينگ(چيزي نيست،صداي ترانس بود)برقا اومد،اون هنوز سر چمدون بود كه تلويزيون روشن شد،با خودش گفت چرا به فكرخودم نرسيده بود؟!!چمدونُ پيچيد و رفت نشست پاي تلويزيون،داشت واسه خودش يكي يكي مزاياي تنهايي رو تنهايي مي شمرد كه يهو وسط تابستون باد تندي شروع  به وزيدن كرد و همين كه آنتن تلويزيون رو به هم زد با خيال راحت تبديل به نسيمي شد كه انگار داشت بهش دهن كجي مي كرد.

معلوم نشد كه چرا تصميم گرفت بره بالا پشتبون و آنتنُ درست كنه(در هيچ يك از نسخ هم نيامده)

خلاصه رفت و به نظر خودش آنتنُ درست كرد و با هيجان از پله ها داشت مي اومد پايين كه تق!همون باد بي مزهه زد ايندفعه درُ بست، قانونا" بايد دنيا پيش چشماش تيره وتار مي شد،چون انگار در بهشت ُ به روش بسته بودن ، هر چي فكر كرد نتيجه نداد و هيچ فرقي حاصل نشد و مجبور شد تا وقتي مامانشينا بيان پشت در بمونه،بالاخره بعد از چهار ساعتُ خورده اي پشت در موندن ، مامانيناش اومدن و دختره هم اصلا" به روي خودش نياورد كه مونده پشت در...

مامانش هم از زير پادري كليدُ ور داشت(الان ديگه جاش ُ عوض كردنا) و درُ باز كرد و رفتن تو،دختره هم يه نگاه به تلويزيون انداخت ،ديد هنوزم برفكيه ولي تو چشماش رضايتي كه از روي حماقتش بود موج مي زد...

 

نتيجه گيري علمي اخلاقيه دختره : اگه تنها باشي نمي توني آنتن تلويزيونُ درست كني

نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387   توسط ندا 



من از پایان شروع کردم , غلط کردم شروع کردم

نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387   توسط ندا 



...

امروز رفتم ديدن دَدَه و ننه(بابابزرگ،مامان بزرگمُ مي گم)

رفتم كنارشون نشستم،از كارام واسشون گفتم،از خراب كاريام هم واسشون گفتم،خلاصه كلي باهاشون دردودل كردم،ولي معلوم بود هيچ تحويلم نمي گيرن،آخه من به قول خودشون مهربون ترين نوشون بودم! اونوقت يادم نمي اومد آخرين بار كي بهشون سر زدم،خيلي ناراحت بودن از دستم،خب حقم داشتن. انگار اونا هم خيلي دلشون گرفته بود...

انقدر منتظر يه آشنا مونده بودن كه روي قبرشون علف سبز شده بود

نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387   توسط ندا 



تو فكری افتادم كه هيچ فكری نمی تونه بيرونم بياره

بالش كوچيك راحتيمُ  زير فكر خستم ميذارم

مي خوام انقدر به افكارم خيره بشم ، تا از رو ببرمشون

نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387   توسط ندا 



بياييم امروز به خودمون نزديكتر بشيم

 

آخه ديگه چقدر مي تونيم خودمون ُ فريب بديم؟!

در كناره های دوزخ خونه بسازيم و خودمون ُ تو بهشت ببينيم...

هر روز در امواج قهقهه دست و پا بزنيم و رياكارانه اشكها رو مدح كنيم...

رودها رو مدح كنيم و در سطل زباله بريزيم ، بعد با دريا دست بديم...

جنگلها رو بشكنيم و بعد به همه بگيم سبز باشيد!!!  

نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387   توسط ندا